این روزها روز خورشید نیست
مهتاب ابر وسیم می فروشد ستاره فال
وبرادرش با دستهای یخزده
سه جفت جوراب گرم را هزار
مریم دسته ای هزار
سیگار بسته ای هزار
آی همخیابانی ها نگاه کنید
الماس می بارد!
انگار از آسمان هزار هزار
از نفس افتاده اند ماشین ها
یکنفس میرقصند شیشه پاک کن ها
انگار هزار ثانیه است که...
این چراغ های چرک چرا سبز نمی شوند!
از هرطرف به زمین می ریزند الماسها
زیر پاها روی چتر ها بی چترها
روی صورت مهتاب ،جیب ستاره
در سوراخ های کفش برادر
دوره گرد می خواند و می نوازد:"وقتیکه برگی رو زمین می افته...."
صدا گم می شود
در بوق و الماس و التماس...
اما!؟
اینجا نه کسی مهتاب میشناسد نه ستاره
در این شهر هیچکس حتی برادرش را!
23/10/87
درها باز میشوند چترها بسته
همسایه های عزیز به خانه برمیگردند
و شهر
با تمام چراغهایش،تمام بخاری ها و دودکش هایش
کم کم بخواب می رود
سلام!
های رفیق
من ماندم و تو باز
نم نم ببار
من هم بارانی ترین ترانه ها را می پوشم برایت
ببار و بنشین به روی گونه هایم
اینجا اجاق دل همیشه گرم است و چراغ چشم ها همیشه روشن
کنار این آتش همیشگی بنشین و کمی خودت را گرم کن
این شهر با تمام قصه هایش
با غصه های ناتمامش تشنه ی شنیدن توست
شادمانه بر شانه هایش ببار و باانگشتان خیس ات
خانه ها را در بزن یک یک
چراغ ها را روشن کن
تا همسایه های عزیز
با چتر های بسته
شریک پایکوبی مان شوند
28/8/8۷
از لا بلای زباله و ترس
نان اش را برمیدارد و میگریزد
با هزار زحمت
با برادرانش
شبی راهست تا خانه
زیر پای این غول های خواب گرد
این خیابانهای آواره
که به هم نرسیده به گورِ خانه میرسند!
-":گم شده ایم!
مثل طعم گندم، مثل آسمان که از زمین..."
"این نان به هراسش میارزد؟"
گفت و گفت رفت و رفت... تا به لانه رسید
مورچه ی کوچک
بی برادرانش!
هنوز در راه بود شب...
23/7/87
دوربین ها ی حریص
فلاش های منتظر
و همه چیز تحت کنترل
پیش از آنکه قرار دادها امضاء شوند
در سالن سران
چشمها را می بندم لحظه ای
بی آنکه دیده شوم
می ایستم کنار پنجره ی رویا
شعری عاشقانه زمزمه ای زیر لب
اینجا همه چیز عالیست!
با پسرم کنار ساحل پارسال شن بازی میکنم
خدا را شکر
نه چیزی کنترل میشود نه دوربینی که عکس بگیرد
وبرای دوست داشتن نیازی به قرار دادی نیست!
14/12/87
تصمیم- 2
قطار مار آهنی
به ایستگاه رسید ...ایستاد
سوار شد نشست. نه!.. ایستاد!
من و سکوت وانتظار
دوباره ترس ، شوق ، شور
دوباره یاس و راه راه راه
دقیق بیقرار
و ناگهان....نگاه!؟
نگاه می شوی وخنده –"خنده های زیر لب"-
سکوت می کنی و... چشمه چشمه اشتیاق
پیاده میشوم. تو هم؟!
خدای من دلم!
نمی زند نمی زند!
توقطره قطره قطره دور میشوی
تو پله پله پله دورتر
نمی رود ! نمی رود!
کرخت شد دوباره گامهای من چکارمی کنی دلم
چکار می کنی؟
کلاغها میان کاسه ی سرم هوار میکنند
کلاغهای لعنتی!
دوباره آه میکشد دلم
واشک راه میکشد
نگاه میکند
نرفته ای خدای من!
توایستاده ای نگاه میکنی
دوباره می تپد دلم دوباره می دود
می افتد و بلند میشود
دوباره و دوباره و دوباره و دوباره و ...
سلام خوب من"":
"سلام!" :
قطار رفته است
تو گرم و واقعی
میان دستهای من طلوع می کنی
باز آفرینش زرگنده31/5/ 88
-----------------------------
دوخواهر بودیم کنار هم
در باغی
باهم بزرگ شدیم
***
امروز
در کویر شهر
این دیوار
داغی است بین ما
دروغی
که هیچگاه
باور نکرده ایم
21/5/88مریم شرقی
۱
درخت را نشانه گرفتند
شکوفه های سیب
از سیم های خاردار
عبور کرده بود ...
....آتش!!!
------------------------------
2
سکوت کرده ام
گوشهایت را
چشمهایت را
گرفته ای
پوشانده ای!
کم کم داری کر میشوی
کر شده ای و
خون به مغزت...
به چهار راه نرسیده
قلاده ی باتوم ها باز میشود
سرو ها آغوش باز میکنند
آی گلوله ها
نترسید!
یکی یکی
جا برای همه تان هست!
دوباره بوی جبهه می آید
نفس بکش نفس بکش
گازهای اشک آور:"حلبچه!مستقیم!"
حالا عشق درست پشت خاک ریز چشمهای ما سنگر گرفته است
دل تک تک خیابانهای شهر با ماست
شبها ستاره ها تکبیر میگویند
تو کر شده ای و نمی بینی
"خدا سکوت ما را شنیده است!"
---------------------------------
۳
گرچه غمگین و دلشکسته سلام!
چشم از این خواب مرگ شسته سلام!
تا خدا هست سبز می مانیم
سروهای به خون نشسته سلام!
------------------------------
۴
این سکوت فریاد است
سرو سبز و آزاد است
مکر دشمنان باد است
تا همیشه در یاد است:
این وطن ((فروشی)) نیست!
-----------------------------
۵
سلام
این روزها
آخرین خبر
سکوتی است که در شهر
دهان به دهان می چرخد
دیوارها سلول ها را در می نوردد
و شبها از بام ها به آسمان می رسد
هیچ مگو
تا بجز خدا
کسی
از رازمان آگاه نشود!
۸۸/4/۱
هر دو سوار یک اتوبوس می شویم و هردو
در یک ایستگاه پیاده
اتفاق عجیبی است
نگاهمان با هم تصادف میکند!
و ضربان قلبم به وضوح در فضا شنیده میشود
پیش از آنکه راهمان از هم جدا شود وشاید هرگز همدیگر را نبینیم.
تو را نمی دانم اما من
این لحظه را تا ابد به یاد خواهم داشت
و با خاطره ی شیرینش زنده خواهم بود!
اما نه صبر کن!
من !
من !
من نمی خواهم تا ابد صبر کنم
من اینجا و همین حالا تورا دوست دارم
جلوی همه مسافران این اتوبوس
این جمعیت
که صدای قلبهای مارا به وضوح می شنوند!
چشمها دروغ نمی گویند
چشمها دروغ نمی گویند
می خواهم راهمان یکی شود
و همین مردم شاهد همه چیز باشند
"سلام!..."
کاش گفته بودم ...خدایا!
پ.زرگنده.9شب 14/2/88
1
بی طرف ها جنگ را آغاز کردند
به هر طرف که گریختیم...
همه بیطرفانه درگیرجنگ بودند!
زیتون و سلام بودیم
که ماندیم
کودکان ما
که پناه وطرفی بجز ما نمی شناختند!؟
ماندیم ومنهدم شدیم، ماندیم و متهم شدیم
به نفرت از دشمن ،به دشمنی با جنگ
به دوست داشتن نارنج
دست پر آمده بودند
با نارنجکهایی درشت،از باغ همسایه های افسون شده
عالیجناب جنگ به عدالت
بین ما حکم کرد
و مرگ به تساوی قسمت شد، میان ما و کودکانمان
21/10/ 87
کلاه گشادی که سرش گذاشته بودم ،برداشتم
چشم های تا به تایش را در باغچه انداختم
دماغ گنده اش را خرگوشک ام خورد
وآفتاب کار را تمام کرد
کسی شکایتی دارد؟
تازمستان بعد
اگر برفی ببارد!
23/10/87
نه پاهای یخ زده مان را می پوشاند
نه به نوک بینی های قرمزمان می رسد
این پتو
با سوراخ های بی شمارش
با وصله های رنگارنگش
ولی
نسل ها خاطره از سوراخ هایش سرک میکشند و
قصه ها فصل به فصل بر وصله هایش می رقصند
هرچه مارا بزرگ و بزرگتر می بیند
کوچک و کوچکتر میشود
آنقدر که شاید روزی
در یکی از سوراخ هایش جا شود
*21/10/87
داد و قال نکرد هیچگاه
هیج کلاغی ،گنجشکی
یا حتی نسیمی را نترساند
از تنهایی میترسید
مترسک
بهترین دوست پرنده ها
*21/10/87
سه شکلات مانده بود
روز اول یکی خودش برداشت یکی من یکی مادرش
روز دوم یکی به من رسید،یکی مادرش یکی هم خودش
روز بعد هم بهمین گونه...
روز چهارم باشادی
سه شکلات آورد
یکی خودش خورد یکی من یکی مادرش
*21/10/87
مثل آفتابی
به شیشه می زنی
- : "ازم فال می خری؟"
عزیزکم!
-: "لبخند فالی چند؟"
لبخند میزنی
چراغ ها سبز میشوند. *17/8/87
********
دستهایش پشت پنجره می ماند صدایش پشت در
چشمهایش تا سر کوچه به دنبالم
خیالت اما همه جا با من است
امشب
زودتر برگردم!
نکند رویاهایت را گم کنی 18/8/ 87
تا گلویت سکوت را پاره کند
می آیی!
می وزی
روی خطوط موازی
که نُت های تقدیر بهم بریزد؟
نزدیک است مچاله شود صفحه
زیر سایه ی سنگین این نقطه !
دشنامی پیاپی کلام را تکه
تکه
تکه می درد
زندگی مرگ را در می نوردد
از دور که می آیی!....
چی چی کنان هوهو
هوهو کنان چی چی
هوهو که چی؟
چی چی که چی؟
-"ولوله میشه!"-: چی که چی؟ چی که چی؟
"هیاهو نکن!: "که چی که چی که چی که چی؟
دور که می شوی :"هیچی هییچیی هی ی چی ی چی ی ی ....."
باران از... دوباره شروع کرده است!
دیر کرده ای
*با درود و احترام به دوست، برادر و راهنمایم سینا بهمنش
الهیه 12/2/ 88
